و در اين ناتمامي تمام شدنهايم
و اين حسرتهاي مانده برجا
آمادگي کاريست دشوار
و انتظار که مي گذرد از پس افکار و روح و جسمم تا به نا کجا آباد
و شايد تلخي انتظار اين است..گذشتن و نرسيدن...
که فصل تمام شدنهايم تمام مي شود و من هم تمام خواهم شد
و خواهم رفت تا شايد شروعي دوباره را آغاز کنم و يا پاياني ديگر را
و باز انتظار و آخر هر چه که بود توشه ي انتظار تمام مي شودُ هنوز هم
نه مقصدي و نه نا کجا آبادي و نه پاياني.
آري،بي پايانيُ نا تمامي رنج دشواريست...
از ستارگان،ماه و آسمان مي گذرم
بال ميزنم
پرواز مي کنم
دور مي شوم
و از آن بالا به همه چيز نگاه مي کنم
،
باد آورده را باد مي برد ؟
مثلِ بادبادک دورش افساري ببندُ محکمش کن
باد که هيچ،طوفان هم هيچ غلطي نمي تواند بکند !
مگر اينکه بادبادک خودش نخواهد بماند..
ساعت 06:39
تاريخ ۱۳/۰۴/۸۸
غلام همت آنم که زير چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزادست...
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده ها دادست !
که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين !
نشيمن تو نه اين کنج محنت آباد است !!
تو را ز کنگره عرش مي زنند صفير
ندانمت که در اين دامگه چه افتادست
نصيحتي کنمت ياد گير و در عمل آر
که اين حديث ز پير طريقتم ياد است...
غم جهان مخور و پند من مبر از ياد
که اين لطيفه عشقم ز ره روي يادست
رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي
که بر من و تو در اختيار نگشادست...
مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
که اين عجوز عروس هزاردامادست !!
نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل !!
بنال بلبل بي دل که جاي فريادست...
حسد چه مي بري اي سست نظم بر حافظ !
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست...
پي اس : قول مي دم که اين ديگه آخريش باشه...
خوب که چي؟